Journalist.Ir - Content 
Home
برگ نخست

کتابخانه 

مقالات

تماس با ما
منو اصلی
 صفحه اصلی

 اخبار
 موضوعات
 آرشیو مطالب
 آرشیو ردیفی اخبار
 پیوند
 لینکستان
 ضمیمه ها
 مقالات
 مطالب آموزشی
 کتابخانه علوم ارتباطات
 ارسال مقاله
 بخش حقوقی
 چهره های ماندگار
 اطلاعات
 معرفی به دوستان
 جستجو
 درباره ما
 تماس با ما


جستجو




10 مقاله اخیر سایت


درست نويسی



عناوین خبری OJR
· Just a moment...
DDoS protection by Cloudflare
Ray ID: 3c0d17a7567d6367
" target="new">Just a moment...


ادامه متن ...


انجمن درمانگران ايران
·شلاق «طناب‌زنی» بر چربی‌های اضافه و دیابت!
·تولید گوجه‌فرنگی "ضدپیری"!
·لیزر موهای زائد
· ایجاد هوشیاری در بیماران نباتی
· اطلاعاتی لازم در باره کاشت یا پیوند طبیعی م
· دانستني‌هايي درباره هپاتيت
·درد مفصل فکی‌-گیجگاهی
· رستوران، تهدید یا فرصت؟
·صدساله‌های کره زمین
·سکته مغزی قابل‌پیشگیری است

ادامه متن ...


نظرسنجی
نظر شما نسبت به این سایت چیست؟

فوق العاده
خوب
متوسط
بد



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 1151


منابع آزمون کارشناسی ارشد



لوگو Journalist.Ir

براي حمايت از سايت لوگوي سايت را در سايت خود قرار دهيد



آمار سایت
تعداد صفحات بازدید شده
2708624
بار از تاریخ اول تيرماه 1384


زندگي و انديشه‌هاي تئودور آدورنو
نوشته: عليرضا كتابدار




زندگي و انديشه‌هاي تئودور آدورنو

مقدمه

مکتب فرانكفورت پديده‌اي است نسبتاً پيچيده كه بر مبناي موسسه‌اي با عنوان ((موسسه پژوهش اجتماعي)) به طور رسمي در فوريه 1923 طي فرماني از سوي وزارت آموزش و پرورش آلمان تاسيس و به دانشگاه فرانكفورت وابسته شد ولي خود موسسه صرفاً نتيجه و حاصل چندين برنامه راديكال بود كه فليكس ويل ، فرزند يك تاجر ثروتمند غله در سال‌هاي اوايل دهه 1920 اجراي آن را بر عهده گرفت. با وجود برگزاري چند نشست كه افراد مشهوري همچون لوكاچ و پولوك در آنها حضور داشتند، فليكس ويل زماني كه فكر ايجاد مركزي دائمي‌تر براي مطالعات ماركسيستي مطرح شد، تلاش‌ها و منابع مالي خود را معطوف اين برنامه كرد. (1) پي‌ريزي اين موسسه در شرايط ويژه ناشي از پيروزي انقلاب بلشويكي در روسيه و شكست انقلاب‌هاي اروپاي مركزي به‌ويژه در آلمان صورت گرفت و مي‌توان آن را به مثابه پاسخي در برابر احساس نياز روشنفكران جناح چپ به ارزيابي مجدد نظريه ماركسيستي و به ويژه رابطه ميان نظريه و عمل در شرايط جديد دانست. (2) البته همانگونه كه مارتين جي اشاره مي كند انديشه ايجاد يك مكتب مشخص تا زماني كه اعضاي موسسه مجبور به ترك فرانكفورت گرديدند، شكل نگرفته بود و خود عنوان مكتب فرانكفورت تا موقعي كه اعضاي موسسه در سال 1950 به آلمان مراجعت كردند ، مورد استفاده قرار نگرفته بود. (3)

در عمل مي‌توان براي مكتب فرانكفورت چهار دوره برشمرد :

دوره اول بين سال‌هاي 1923تا 1933 است، زماني كه تحقيقات انجام شده در موسسه كاملاً متنوع و متفاوت بود و به هيچ وجه ملهم از برداشت خاصي از انديشه ماركسيستي، به گونه‌اي كه بعدها در نظريه انتقادي گنجانده شد، نبود. در اين دوران مدير موسسه كارل گرونبرگ، مورخي اقتصادي و اجتماعي بود كه به لحاظ تفكر، ارتباط نزديكي با ماركسيست‌هاي اتريشي داشت و بخش قابل ملاحظه‌اي از آثار موسسه به طور عمده سرشت تجربي داشت.

دوره دوم شامل دوران تبعيد در آمريكاي شمالي از 1933 تا 1950 است كه طي آن ديدگاه‌هاي متمايز نظريه انتقادي به عنوان اصول راهنماي فعاليت‌هاي موسسه تثبيت شد. در اين دوره مدير موسسه هوركمايمر بود و در خط‌مشي موسسه به جاي تاريخ يا اقتصاد، فلسفه نقش برتر را به خود اختصاص داد و اين گرايش با عضويت ماركوزه در سال 1932 و آدورنو در سال 1938 ( در پي همكاري كم‌رنگي كه از سال 1931 با موسسه داشت، تقويت شد.)

در دوره سوم، يعني از زمان مراجعت موسسه به فرانكفورت در سال 1950، آرا و ديدگاه‌هاي اصلي نظريه انتقادي به روشني در شماري از آثار عمده متفكران و نويسندگان عضو موسسه تدوين شد و مكتب فرانكفورت به مرور زمان تاثيري اساسي بر انديشه اجتماعي آلمان بر جاي نهاد. دامنه تاثير و نفوذ آن بعدها به ويژه بعد از سال 1956 و ظهور جريان چپ نو در سراسر اروپا و نيز در ايالات متحده آمريكا گسترش يافت كه بعضي از اعضاي موسسه در آنجا مانده بودند. اين ايام، دوره تاثيرات عظيم فكري و سياسي مكتب فرانكفورت بود كه در اواخر دهه 1960 در پي رشد سريع جنبش‌هاي راديكال دانشجويي به اوج خود رسيد. در اين دوره ، ماركوزه به عنوان نماينده اصلي شكل جديدي از انديشه انتقادي ماركسيستي مطرح شد. (4)

از اوايل دهه 1970، ايامي كه مي‌توان آن را به عنوان دوره چهارم در تاريخ مكتب فرانكفورت تلقي نمود، تاثير و نفوذ مكتب فرانكفورت به آرامي رو به افول نهاد و در واقع با مرگ آدورنو در 1969 و هوركمايمر در1973 عملاً حيات آن به عنوان يك مكتب پوياي ماركسيستي به پايان رسيد. مكتب فرانكفورت در سال‌هاي آخر حيات خود چنان از ماركسيسم كه زماني منبع اصلي الهام بخش آن بود، فاصله گرفت كه به قول مارتين جي حق آن را از دست داد كه در زمره شاخه‌هاي متعدد آن باشد. (5)

تئودور آدورنو (1969 - 1903)

تئودورلودويگ ويزنگروند آدورنو در يازدهم سپتامبر 1903 در فرانكفورت به دنيا آمد. او يگانه فرزند تاجري ثروتمند، با فرهنگ و يهودي بود به نام ((اسكار ويزنگروند)) كه چند ماه پس از تولد پسرش به دين مسيحيان پروتستان در آمد. مادرش اشراف‌زاده كاتوليكي بود از اهالي كرس به نام ماريا كالولي . خاله اش، آگاتا كه شوهر نداشت با آنها زندگي مي‌كرد. او نوازنده‌ي چيره‌دست پيانو بود و آموزگار خواهرزاده‌اش شد. تئودور ويزنگروند در جواني به نام خانوادگي مادرش يعني آدورنو در زمينه موسيقي مقاله مي‌نوشت و سرانجام در سال 1942 در ايالات متحده، اين نام را براي هميشه برگزيد. در نوجواني به آموختن موسيقي پرداخت و چنان در نواختن پيانو مهارت داشت كه همگان به تحسين او مي‌پرداختند.

در سال 1918 ، زيگفريد كراكائر، يكي از دوستان خانوادگي كه 14 سال از تئودور بزرگتر بود، كتاب‌هايي از كانت، هگل، ماركس، بلوخ و لوكاچ به او هديه داد. آدورنو هداياي او را با دقت خواند و همين موضوع باعث علاقه او به فلسفه و علوم اجتماعي شد. در سال 1920 (نظريه رمان ) لوكاچ را كه تازه به صورت كتاب منتشر شده بود، خواند و سخت تحت‌تاثير آن قرار گرفت . سال بعد دبيرستان را به پايان رساند و براي تحصيل فلسفه به دانشگاه يوهان ولگانگ گوته وارد شد . سه سال بعد رشته فلسفه را با نگارش رساله‌اي درباره پديدارشناسي هوسرل به پايان برد و در آن زمان فقط 21 سال سن داشت. استاد محبوب آدورنو در مقطع دكترا فردي به نام ((كورنليوس)) بود كه او را با نوشته‌هاي فيلسوفان نوكانتي آشنا كرد و به تمايل‌هاي سياسي چپ‌گرايانه‌ي او دامن زد. در جريان درس‌هاي كورنليوس بود كه در سال 1922 با ماركس هوركماير آشنا شد و رفاقت و همكاري‌شان تا پايان زندگي ادامه يافت. به تشويق هوركهايمر به مطالعه روانشناسي پرداخت و دانش او در اين زمينه در آثارش تاثير زيادي گذاشت. از وي همچنين مقالات فراواني در زمينه موسيقي باقي مانده است. آدورنو براي ادامه تحصيل در زمينه موسيقي در سال 1925 به وين رفت و و در بهار سال 1927 به فرانكفورت بازگشت. او در همان زمان به انجمن پژوهش‌هاي اجتماعي كه در آن زمان رياست آن با كارل گرونبرگ بود، پيوست. در تابستان همان سال از پايان‌نامه دكتراي خود درباره ((مفهوم ناخودآگاه در نظريه برين ذهن)) دفاع كرد. از آن پس آدورنو به ارائه درس‌هايي در زمينه‌هاي فلسفه و موسيقي پرداخت. در همان زمان به دختري به نام گرتل كارپلوس دل بست و براي ديدن او مدام به برلين سفر مي‌كرد. در اين سفرها بود كه وي با دوستان گرتل از جمله برتولت برشت و والتر بنيامين آشنا شد. دوستي با بنيامين راهگشاي مسير تازهاي در كار فكري‌اش شد. در همين سال‌ها او با هربرت ماركوزه كه شاگرد مارتين هايدگر بود، نيز آشنا شد. يكي از مهمترين دلايل جدايي ماركوزه از فلسفه هايدگر را بحث‌هاي آدورنو با وي عنوان مي‌كنند. در سال 1931 كه هوركهايمر به رياست انجمن پژوهش‌هاي اجتماعي برگزيده شد، آدورنو نيز جدي‌تر مشغول كار شد و مقاله‌اي با عنوان شرايط اجتماعي موسيقي منتشر كرد. ماركوزه نيز كار خود را در انجمن آغاز كرد و به راهنمايي او بود كه آدورنو نخستين آثار ماركس را كه تازه انتشار آنها شروع شده بود، مطالعه كرد. از آن پس، مفهوم از خودبيگانگي همچون بياني ديگر از شئ‌شدگي كه لوكاچ در ((تاريخ و آگاهي طبقاتي)) پيش كشيده بود، در آثار آدورنو جايگاه ويژه‌اي يافت. (6)

آدورنو همچنين به مطاله جدي در مورد ريشه‌هاي ((فلسفه هستي)) پرداخت كه نتيجه آن كتاب بحث‌برانگيز ((كيركه‌گارد:شالوده‌ريزي زيبايي‌شناسي)) (7) شد كه بررسي چالشي وانتقادي انديشه فيلسوف دانماركي ((كيركه‌گارد)) بود. (8) در هشتم ماه مه 1931، آدورنو درس گفتاري با عنوان ((فعليت فلسفه)) ارائه كرد كه در بررسي انديشهِ فلسفي او اعتباري استثنايي دارد. اين متن پس از مرگ آدورنو منتشر شد. (9)

به قدرت رسيدن هيتلر و مهاجرت آدورنو به انگليس وآمريكا

فعاليت آدورنو در زمينه تدريس و نويسندگي تا سال 1933 كه نازي‌ها قدرت رادر آلمان بدست گرفتند، ادامه يافت. يكي از نخستين كارهاي هيتلر در زمينه فعاليت‌هاي فرهنگي و دانشگاهي تعطيلي انجمن پژوهش‌هاي اجتماعي فرانكفورت بود. با افزايش فشارهاي سياسي انجمن از آلمان خارج شدند. هوركهايمر به سوييس رفت و آدورنو راهي آكسفورد شد. او به ياري شناسنامه‌اي جعلي چندبار به آلمان سفر كرد و توانست بسياري از اسناد انجمن رابه ژنو منتقل كند. در اواخر سال 1937 در جريان اقامت كوتاهي در برلين با ‌‌(گرتل كارپلوس) ازدواج كرد. آنان در فوريه 1938 به نيويورك رفتند، جايي كه هوركهايمر انجمن را به‌عنوان بخشي از دانشگاه كلمبيا بازگشايي كرده بود. (10)

آدورنو بعد از خروج از آلمان، حدود چهار سال در انگلستان در دانشگاه آكسفورد زندگي كرد و دراين سال‌ها نظراتش را بيشتر در زمينه موسيقي ارائه كرد. از جمله كارهاي او در اين سال‌ها تهيه نخستين نسخه درباره (منش بت‌واره موسيقي) بود كه مهمترين مقاله وي در مخالت با (صنعت فرهنگ ) به شمار مي‌رود. (11) آدورنو پس از ورود به آمريكا، در دانشگاه پرينستن با پل لازارسفلد به همكاري پرداخت. طبيعي بود كه وي نمي‌تواند با لازارسفلد كه پوزيتويست و از معتقدان سرسخت روش پژوهش‌هاي ريزنگارانه اجتماعي و تحقيق‌هاي محلي استوار بر پرس‌وجوهاي فردي بود، كنار بيايد و پس از يك سال، همكاري اين دو با هم قطع شد. نتيجه كار يك ساله اين دو فقط چند مقاله درباره نقش راديو در ويران كردن تاثير موسيقي بود. (12)

در سال‌هاي بعد آدورنو به كاليفرنيا رفت. او در فاصله سال‌هاي 1940 تا 1942 همراه با لئو لوونتهال در پژوهشي درباره (ضد يهوديت ) شركت كرد و براي اين طرح مقاله‌اي با عنوان (ضد يهوديت و تبليغات فاشيستي) نوشت كه در سال 1946 منتشر شد. (13) در سال 1942، هوركهايمر به طرحي قديمي درباره منطق ديالكيتگ روي آورد و براي انجام آن از اعضاي انجمن از جمله آدورنو كمك خواست. آدورنو در جريان انجام اين كار متوجه شد كه اين طرح صرفا نمي‌تواند به صورت فلسفي پيش رود و ناگزير بايد به بررسي‌هاي تاريخي، اجتماعي و فرهنگي پرداخت. به اعتقاد او، براي تحليل ديالكيتگ راهي جز دقت در تاريخ و مسير مدرنيته و ايجاد بحثي نقادانه وجود ندارد. اين انديشه در طول سال 1943 در او قدرت گرفت و يك سال بعد در سانتامونيكا درجنوب كاليفرنيا با هوركهايمر به بحث‌هايي در مورد مدرنيته پرداخت. همسرش گرتل، از اين بحث‌ها يادداشت بر مي‌داشت و آن دو، نوشته‌ها را با دقت بازنويسي مي‌كردند. نتيجه به صورت كتابي سه سال بعد در آمستردام با عنوان (ديالكيتگ روشنگري) منتشر شد. (14) اين كتاب كه انتقادي تلخ و بي‌رحم از روزگار نو ، خرد ابزاري و صنعت فرهنگ است، سالها طول كشيد تا به فروش رود ولي در دهه 1960 و درجريان جنبش راديكال آن دوره اين كتاب بارها تجديد چاپ و به زبان‌هاي مختلف ترجمه شد. اساس بحث آدورنو دراين كتاب درباره خردورزي مدرن، سرمايه‌سالاري، نادرستي تلقي مدرن از مفهوم پيشرفت، مخاطرات علم و تكنولوژي، صنعت فرهنگ و نقادي‌اش از برداشت سودجويانه انسان از طبيعت است. (15)

آدورنو كه در زمان همكاري با لازارسفلد مي‌گفت كه پژوهش درباره شئ‌شدگي، از خودبيگانگي، بت‌وارگي كالاها و آگاهي دروغين نمي‌تواند از روش‌هاي تجربي به جايي برسد و فرستادن پرسشنامه براي قربانيان آنها دردي دوا نمي‌كند، در سال پاياني جنگ درگير پژوهش‌هاي مفصلي با موضوع ((شخصيت اقتدارگرا)) شد و به مسائلي چون نفرت نژادي و بيگانه ستيزي توجه كرد. نتيجه كار او و همكارانش به صورت كتاب پرحجمي با عنوان ((شخصيت اقتدارگرا)) منتشر شد. (16) از ديگر كارهاي آدورنو در آمريكا مي توان به سه كتاب "موسيقي فيلم" (17)، "فلسفه مدرن"(18) و "اخلاق كوچك"(19) اشاره كرد. كتاب ((اخلاق كوچك)) در برابر كتاب اخلاق بزرگ ارسطو نگاشته شده و مجموعه‌اي از قطعه‌هاي كوتاه و يكي از مهمترين آثار آدورنو است كه در فاصله سال هاي 1944 تا 1947 نوشته است. دشواري‌هاي گاه تحمل‌ناپذير در مهاجرت در اين كتاب انعكاس يافته است . لحن كتاب كه از نظر روش بيان بهترين كار نويسنده شناخته شده و يادآور لحن نوشته‌هاي نيچه و همراه با طنزهاي تلخ و مطايبه رندانه است. خود آدورنو در قطعه‌اي از اين كتاب نوشته است: «مطايبه رندانه بهترين ابزار است براي نمايش فاصله ايدئولوژي و واقعيت». (20) هدف او از نگرش كتاب نيز درست نمايش همين فاصله بود.

بازگشت به فرانكفورت

آدورنو به‌رغم پذيرفتن تابعيت آمريكايي در سال 1949 پس از پايان جنگ جهاني دوم به فرانكفورت بازگشت و به همراه هوركهايمر، انجمن پژوهش‌هاي اجتماعي را بار ديگر بر پا كرد و از تعدادي پژوهشگر جوان دعوت به همكاري كرد كه معروفترين آنها يورگن هابرماس بود. آدورنو به جز چند سفر به پاريس و سفري يك ساله در سال 1952 به لس‌آنجلس براي انجام پژوهشي دانشگاهي در مورد فرهنگ توده‌اي، تا پايان عمر در فرانكفورت باقي ماند. آدورنو در آن سال‌ها به دليل شرايط جنگ سرد با ماركسيسم راست‌كيش مدام بيشتر فاصله مي‌گرفت. يكي از دلايل اين فاصله، اخبار مستند جنايت‌هايي بود كه در شوروي و اروپاي شرقي به نام سوسياليسم انجام مي‌گرفت. (21) آدورنو در آن سال‌ها بسيار منزوي شده بود . برنامه روزمره او شامل نواختن چند ساعت پيانو در آپارتمان كوچكش در نزديكي دانشگاه فرانكفورت، مطالعه در كتابخانه انجمن، درس دادن و رفتن به كنسرت و اپرا بود. او در سال 1952 ، كتاب ((در جستجوي واگنر)) (22) را منتشر كرد.

او در اين كتاب با انتقاد از واگنر برداشت او را از اسطوره، واپس‌گرا و اقتدارگرا خواند و عنوان كرد كه در نوشته‌هاي او مي‌توان عناصري پذيراي فاشيسم يافت. همچنين او مفهوم " هنر تام " را خطرناك دانست. او همچنين در سال 1955 مجموعه مقاله هاي "منشورها، نقادي فرهنگ و جامعه " را منتشر كرد كه شماري از مهمترين مقاله‌هاي او درباره مسائل گوناگون فرهنگي در آن يافت مي شود.

از ديگر كتاب‌هاي آدورنو در زمينه موسيقي مي‌توان به نامطبوع‌ها (1956) ، ماهلر : يك كالبدشناسي موسيقيايي (1960)، درآمدي به جامعه‌شناسي موسيقي (1962)، (آلبان‌برگ: استاد كوچكترين رابطه‌ها (1968) اشاره كرد. يادداشت‌هايي درباره ادبيات (1960) و فرانقدشناخت‌شناسي (1956)، سه رساله درباره هگل(1957) و الگوهاي نقادي در دو جلد (1963 و 1965) از ديگر كتاب‌هاي آدورنو به شمار مي‌روند. مهمترين كتاب‌هاي آدورنو در سال‌هاي پاياني زندگي‌اش دو كتاب ((ديالكتيك منفي)) (1996) در نقد هگل و هايدگر و ((نظريه زيباشناختي)) است كه پس از مرگ او در سال 1970 به چاپ رسيد. آدورنو كه خود از مهمترين مدافعان مدرنيسم هنري بود در اين كتاب عنوان كرد كه ارائه نظريه زيبايي‌شناسي كامل، هماهنگ، نظام‌مند و اثباتي در روزگار ما ناممكن است. (23) او در سال‌هاي پاياني عمرش در سمينارهاي متعددي درباره فلسفه، جامعه‌شناسي و سياست شركت كرد. مشهورترين اين مباحثات، جدل او همراه با هابرماس عليه كارل پوپر در مورد پوزيتوسيم است.(24)

آدورنو در واپسين سال‌هاي زندگي‌اش همچون هوركهايمر عليه جنبش دانشجويي موضع گرفت . يك بار در 31 ژانويه 1969 از پليس براي حفظ دانشگاه ياري خواست كه در نتيجه پليس 76 دانشجو را دستگير كرد. پس از آن بيشتر دانشجويان كلاس درس او را تحريم كردند. او مي‌گفت كه از تصوير نادرست آزادي كه دانشجويان به خاطر آن مبارزه مي‌كنند، مي‌ترسد:«وقتي من الگوي انتقادي را ساختم، هيچ فكر نمي‌كردم كه روزي بخواهند آن را با كوكتل مولوتف تحقق دهند.» در آخرين جلسه درس او دانشجويي جواني فرياد كشيد :«آدورنو ! تو و نظريه انتقادي‌ات با هم مرده‌ايد». آدورنو سرانجام در اوت 1969 در سوييس در پي حمله قلبي درگذشت.(25)

آدورنو؛ نويسنده‌اي دشوارنويس

آدورنو نويسنده‌اي دشوارنويس است. پيچيدگي آثارش تا حدودي به ناروشني لحن او باز مي‌گردد. در بسياري از موارد معلوم نيست گفته‌هاي او تا چه حد جدي است. لحن طنزآميزش در راستاي كاربرد مطايبه رندانه، يادآور نثر نيچه است. گاه به شدت تلخ و نااميد و گاه بي‌خيال است. اين شيوه نگارش، استراتژي خواننده را در حدس معناي نوشته هايش دشوار مي‌كند. (26) بابك احمدي در مورد زبان نوشتاري آدورنو مي‌گويد:«اگر كساني چون من كه بخت خواندن آثار آدورنو را به زبان آلماني نداريم، در برگردان‌هاي عبارات او مي‌توانيم اين همه معناهاي متفاوت كشف كنيم، پس خوانندگان آلماني زبان چه لذتي مي‌برند؟ به‌ويژه كه خود او نيز همچون هايدگر باور داشت كه ميان بيان فلسفي و زبان آلماني همخواني شگفت‌انگيز و معماگونه‌اي وجود دارد.» (27)

جالب اينجاست كه هابرماس، دلبستگي هايدگر به زبان آلماني و اين نظر او را كه فقط مي‌توان به آلماني و يوناني به فلسفه انديشيد، محكوم كرده و دليلي بر نفوذ انديشه نازي بر او مي‌داند ولي در مورد آدورنو سكوت مي كند. آدورنو در آثار خود كوشيده است تا ناهمساني و عدم‌توافق ميان ابژه، چنان كه در خود هست و چنان كه به بيان در مي‌آيد، نشان دهد. او همواره از ارائه معناهاي كلي طفره مي‌رفت ، زيرا چنين معناهايي را اقتدارگرا مي‌دانست . او همواره از "مجازها" ، "شكل‌ها" ، "تصويرها" ،"منشورها" و "الگوها" حرف مي‌زد تا نشان دهد كه آنچه مي‌گويد كامل و نهايي نيست. (28)

بابك احمدي كلنجار رفتن با دشواري‌هاي زبان و سبك آدورنو را بارها دشوارتر از شناخت پيچيدگي‌هاي زبان هگل مي‌داند.به گفته او، كسي كه بخواهد روشن كند آدورنو چه گفته و بكوشد تا حرف‌هاي او را خلاصه‌ بگويد، در رويارويي با نوشته‌هاي او گاه به منتهاي نااميدي خواهد رسيد. برعكس، تاويل‌كننده انديشه‌هايش يعني كسي كه در پي معناهاي باطني متون او برآيد و اين را هم از خود او آموخته باشد كه در جريان ادراك نوشته‌هاي او ناچار خواهد شد، خود به ابداع معناها دست بزند، در اين آثار نمونه‌هايي يكه در بيان انديشه خواهد يافت. (29) با اين وجود كارل پوپر كه از او به عنوان (قهرمان مكالمه باز فلسفي) و (مدافع حجت منطقي) ياد مي‌كنند در پي مناظره‌اي فلسفي با آدورنو و هابرماس در مقاله‌اي با عنوان ( خرد يا انقلاب ) (1970) پيروان نظريه انتقادي را محكوم كرد كه "خيلي ساده ، حرف هاي مبتذلي مي‌زنند ولي بازباني پر سرو صدا" و در مورد هابرماس هم در آن مقاله نوشت:«بيشتر چيزهايي كه او مي‌گويد به گمان من مبتذل و پيش پاافتاده است ، بقيه هم خيلي ساده غلط است.» (30)

اثر كلي صنعت فرهنگ، ضدروشنگري است

آدورنو معتقد بود كه نويد روشنگري، ايمان به پيشرفت علمي و عقلاني و گسترش آزادي‌هاي انسان به كابوس تبديل شده است و علم و عقلانيت براي از بين بردن آزادي انسان بكار رفته است. او مي‌گويد: «اثر كلي صنعت فرهنگ، اثر ضد روشنگري است كه در آن ... روشنفكري ــ همان سلطه فني و تكنيكي پيشرفته ــ به عامل عوام‌فريبي توده ها و وسيله‌اي براي ممانعت از هشياري تبديل مي‌شود. روشنفكري مانع از رشد افراد خودمختار و مستقلي مي‌شود كه هشيارانه براي خود تصميم مي‌گيرند و قضاوت مي‌كنند ... روشنگري همچنين مانع از تلاش‌هاي انسان براي رهايي است، انسان براي اين آزادي تا حدي كه نيروهاي مثبت اين عصر اجازه مي‌دهد ، كاملاً آمادگي دارد.» (31)

تفاوت ديدگاه‌هاي آدورنو با ماركس

آدورنو با آراي خود نه تنها اميد واهي رهايي عقلاني را كه روشنگري وعده مي‌دهد، رد مي‌كند بلكه ماركسيسم را نيز مورد انتقاد قرار مي‌دهد. (32) اگر چه نظرات آدورنو هم ديالكتيكي و هم مادي بود، اما هرگز اعتقادي به انقلاب كارگري نداشت و تحليل اقتصادي و نظريه ماركس را رد مي كرد. او همچنين منتقد ديدگاه تاريخي ماركس بود ولي در ضمن به نقد آگاهي طبقاتي بورژوازي مي پرداخت . (33) آدورنو همراه با هوركهايمر معتقد به ماركسيسم بدون پرولتاريا بودند. آدورنو معتقد است كه جوامع به سمت يكپارچگي و اداره شدن واحد پيش مي روند و از اين وضعيت به شدت انتقاد مي‌كند. با اين وجود نمي‌توان منكر شباهت‌هاي فراوان آراي آدورنو با ماركس شد.نظريه ماركس در بطن نظريه آدورنو درباره صنعت فرهنگ نهفته است. بحث ماركس درباره بت‌وارگي كالا براي او اساس نظريه‌اي است كه مي‌گويد اشكال فرهنگي از قبيل موسيقي پاپ مي‌توانند تسلط اقتصادي، سياسي و ايدئولوژيكي سرمايه را تضمين كنند. آنچه در ذهن آدورنو باعث بوجود آمدن اين نظريه شد كه پول مناسبات اجتماعي را در جوامع سرمايه‌داري تعريف كرده و برآنها حاكم است، دقيقا با اظهارات ماركس در مورد ريشه‌هاي بت‌وارگي كالا مطابقت دارد. آدورنو در واقع تحليل ماركس از بت‌وارگي كالا و مبادله را به حيطه كالاهاي فرهنگي گسترش داده است، چنان كه خود او مي‌گويد:«كالاهاي فرهنگي كاملا در دنياي كالاهاي مصرفي جاي مي‌گيرند، براي بازار توليد مي‌شوند و براي بازار در نظر گرفته مي‌شوند.» (34)

صنعت فرهنگ سازي، روشنگري به مثابه فريب توده‌اي

شايد انتشار مقاله مشترك آدورنو با هوركهايمر در سال1944 با عنوان ((صنعت فرهنگ‌سازي، روشنگري به مثابه فريب توده‌اي)) را كه بعدها در قالب كتابي منتشر شد، به عنوان نقطه عطفي در تاريخ مكتب فرانكفورت ناميد. آدورنو در اين مقاله صنايع فرهنگي را بخش جديدي از صنعت موسسات "اطلاع‌رساني" مانند راديو ، مطبوعات و سينما مي‌داند كه براي به نتيجه رساندن منافع صاحبان صنايع بكار مي‌روند. آدورنو مي‌گويد: «سينما و راديو ديگر نيازي ندارند تا به هنري بودن تظاهر كنند. اين حقيقت كه آنها فقط نوعي كسب و كارند به ايدئولوژي رايج بدل مي‌شود تا مزخرفاتي را كه سينما و راديو عمداً توليد مي‌كنند، توجيه كند. اين رسانه‌ها خود را صنعت مي‌نامند و زماني كه رقم درآمدهاي مديران آنها منتشر مي‌شود، هر شك و ترديدي در سودمندي اجتماعي محصولات تمام شده بر طرف مي‌گردد.» (35) از ديدگاه وي نتيجه اين صنايع فرهنگي، توليد تخديركننده محصولات فرهنگي، ايجاد بازارهاي وسيع‌تر تجاري و سازگاري سياسي است. او فرهنگ توده اي را حاصل فرهنگ منفعل و اسيركننده مي‌داند. از نظر آدورنو ، جهان امروز و آينده، جهان اداره شده است و آزادي حقيقي در اثر توسعه عقلانيت در جامعه كه همان تسلط موثر بر طبيعت است ، لطمه ديده و در جهان امروز ، خرسندي و خوشبختي فرد تحقق نمي‌يابد، بلكه در روندي تاريخي با زوال فرديت انسان همراه است كه به سه شكل يكپارچه شدن آگاهي انسان به وسيله ارتباطات هدايت شده، ناچيز شمردن خصلت و كيفيت فرد در تحول اشكال توليد و دگرگوني در ساختمان رواني انسان به دليل اجتماعي شدن يكپارچه انسان‌ها ظهور پيدا مي‌كند.

به اعتقاد آدورنو ، يگانه دليل اينكه چرا صنعت فرهنگ‌سازي مي‌تواند به صورتي چنين موفقيت‌آميز با فرديت برخورد كند، آن است كه فرديت همواره شكنندگي جامعه را بازتوليد كرده است. (36) او در جايي ديگر از مقاله صنعت فرهنگ‌سازي مي‌گويد: «هر آن كسي كه در قدرت يكنواختي و تكرار شك كند، ابله است. صنعت فرهنگ‌سازي اعتراض عليه خود را دقيقاً همان قدر مردود مي‌شمارد كه اعتراض عليه جهاني كه به صورتي بي‌طرفانه توسط اين صنعت دوباره‌سازي مي‌شود.»(64)

از ديدگاه آدورنو، صنايع فرهنگي (مانند برنامه‌هاي شبكه‌هاي تلويزيوني) كه مهار فرهنگ نوين را در دست دارند، فرهنگ توده‌اي مي‌سازند كه جهت داده شده ، غيرخودجوش ، ساختگي و غير واقعي است. وي از يكسو نگران دروغين بودن اين فرهنگ و از سوي ديگر منتقد تاثير ساكت‌كننده، بي‌حس‌كننده و سركوبگر اين فرهنگ بر مردم است. به اعتقاد وي ، جهان نوين به آخرين مرحله تسلط بر افراد رسيده است و در واقع نظارت بر افراد چنان كامل شده است كه ديگر نيازي به عمل عمدي رهبران نيست. اين نظارت در همه ابعاد جهان فرهنگي نفوذ كرده و از آن مهمتر، عملكرد ذهن كنشگران شده است. تسلط به چنان مرحله كاملي رسيده است كه ديگر به هيچ روي تسلط به نظر نمي‌رسد، زيرا تصور مي‌شود كه اين تسلط نه تنها زياني به شخص نمي‌رساند، بلكه چنين مي‌نمايد كه جهان همان است كه بايستي باشد، ديگر براي كنشگران روشن نيست كه جهان به چه چيزي بايد شبيه باشد. آدورنو خود مي‌گويد: «جامعه به مدد صنايع فرهنگي نمي‌گذارد انسان‌ها جهان ديگري جز آنچه هست براي خود متصور شوند. درهم‌ريختگي شعور به مرحله‌اي رسيده است كه ديگر به زحمت مي‌توان انسان‌ها را نسبت به اين درهم‌ريختگي شعور آگاه كرد.»

براساس آراي آدورنو ، صنعت فرهنگ منعكس‌كننده استحكام بت‌وارگي كالا، غلبه ارزش مبادله‌اي و رشد سرمايه‌داري انحصاري دولت است . اين صنعت به سليقه‌ها و اولويت‌هاي توده‌ها شكل بخشيده و به اين ترتيب با تلقين مطلوب بودن نيازهاي غيرواقعي، ناخودآگاه مردم را سازماندهي مي‌كند. بنابراين، اين فرهنگ در جهت ناديده گرفتن نيازهاي واقعي با حقيقي، مفاهيم با نظريه‌هاي بديل و راديكال و روش‌هاي فكري و رفتاري ضددولتي بكار مي‌رود. اين فرهنگ در اين راستا به قدري موفق است كه مردم هرگز پي نمي‌برند كه چه اتفاقي رخ مي‌دهد.(38)

آدورنو نسبت به ساير نظريه‌پردازان فرهنگ توده‌اي بيشتر معتقد است كه اين فرهنگ به توده‌ها تحميل شده است و آنها را به پذيرش خود وادار مي‌كند، به نحوي كه آنها اين فرهنگ را يك فرهنگ تحميلي محسوب نمي‌كنند. (39) او در پاسخ به ادعاي كساني كه فرهنگ توده‌اي معاصر را سرگرميِ به نسبت بي‌ضرر و پاسخي دموكراتيك به تقاضاهاي مصرف‌كنندگان قلمداد مي‌كنند ، بر بي‌محتوايي، پوچي و هماهنگي مردم كه صنعت فرهنگ آن را تشويق مي‌كند ، تاكيد دارد. از نظر او اين صنعت، نيروي بسيار مخربي است و ناديده گرفتن ماهيت آن، تسليم شدن به ايدئولوژي آن است. (40)

از نظر آدورنو ، توانايي صنعت فرهنگ در ((جايگزين كردن)) آگاهي توده‌ها به صورت خودكار و كم و بيش كامل است. او مي‌گويد: «موفقيت اين صنعت در ارتقاي ضعف نفس و استثماري است كه اعضاي ضعيف جامعه معاصر با تمركز قدرت به آن محكوم شده‌اند . هشياري آنها پس از آن بيشتر گسترش مي‌يابد. به هيچ وجه تصادفي نيست كه توليدكنندگان بدبين فيلم‌هاي آمريكايي ظاهراً بر اين عقيده هستند كه فيلم‌هاي آنها بايد سطح آگاهي يازده ساله‌ها را مدنظر داشته باشند. به اين ترتيب آنها به تبديل كردن بزرگسالان به كودكان يازده ساله تمايل پيدا مي‌كنند.» (41) از اينروست كه او هنر براي توده‌ها را موجب نابودي رويا مي‌داند.(42)

به اعتقاد وي، قدرت صنعت فرهنگ در تضمين تسلط و تداوم سرمايه‌داري و قابليت آن براي شكل دادن و خلق پيام‌گيران، ضعيف، وابسته، منفعل و خدمتگزار نهفته است. (43) آدورنو معتقد است كه كل جهان، ساخته شده تا از غربال صنعت فرهنگ‌سازي گذر كند. او با انتقاد از همساني و يكساني رسانه‌هاي نوين مي‌گويد:«رسانه‌هاي تكنيكي به صورتي بي‌رحمانه به سوي همساني و يكساني رانده مي‌شوند. هدف تلويزيون ارائه تركيبي از راديو و فيلم است و محدود ماندن اين رسانه صرفاً از اين امر ناشي مي‌شود كه طرف‌هاي ذينفع هنوز در جمع خود به توافق نرسيده‌اند، ليكن پيامدهاي آن يقيناً عظيم و مبشر اين نويد خواهد بود كه تا بدان حد موجب تشديد فقر و بي‌مايگي وجه زيباشناختي شود كه در اندك زماني، يكساني تمامي محصولات صنعت فرهنگ‌سازي مي‌تواند حجاب نازك خويش را كنار زده و پيروزمندانه پا به صحنه گذارد و روياي واگنري ــ امتزاج همه هنرها در يك اثر هنري ــ را به مسخره تحقق بخشد. (44)

او از صنعت فرهنگ‌سازي به عنوان ((سخت‌ترين)) و ((خشك‌ترين)) همه سبك‌ها ياد مي‌كند كه هدف و غايت ليبراليسم بوده كه خود همواره به خاطر فقدان سبك سرزنش مي‌شود.(45) آدورنو ايدئولوژي فعالان صنعت فرهنگ‌سازي را ((كسب و كار)) مي‌داند. او همچنين توكوويل معتقد است كه تحت‌سلطه انحصار فرهنگي خصوصي، استبداد تن به حال خود رها شده و حمله متوجه روح يا جان است. (46)

آدورنو در مورد نقش سرگرمي و تفريح وسايل ارتباط جمعي معتقد است كه اين دو موضوع از مدت‌ها پيش از آنكه صنعت فرهنگ‌سازي پا به هستي بگذارد، وجود داشتند ولي اكنون اين عناصر از بالا هدايت و روزآمد مي‌شوند. (47)

او مي‌گويد: «صنعت فرهنگ‌سازي فاسد است ، نه به اين سبب كه سرزمين معصيت است، بلكه از آن‌رو كه معبدي در خدمت لذت سطح بالا است.» (48) آدورنو تاكيد مي‌كند كه بر اثر صنعت فرهنگ‌سازي ، سرگرم شدن خود به يك ايده‌آل بدل شده و جاي امور والاتر را اشغال مي‌كند كه خودش توده مردم را از آنها محروم كرده است، آن هم با تكرار اين امور به شيوه‌اي حتي كليشه‌اي‌تر از شعارهاي آگهي‌هاي تبليغاتي. (49)

وي از وسايل ارتباط جمعي به ويژه سينما به عنوان ((دم و دستگاه ورم كرده توليد لذت)) ياد مي‌كند كه به‌رغم اندازه‌اش، هيچ شرافت و وقاري به زندگي آدمي اضافه نمي‌كند. (50) او با بيان اينكه صنعت فرهنگ‌سازي دائماً مصرف‌كنندگان خود را در مورد آنچه دائماً وعده مي‌دهد ، گول مي‌زند، تاكيد مي‌كند كه وعده دستيابي به لذت در نتيجه مصرف محصولات صنعت فرهنگ‌سازي امري موهوم است و آن چيزي كه بدست نمي‌آيد ، عنايت واقعي است و به مثابه آن است كه در مراسم شام بايد به منوي غذا اكتفا كرد.(51)

آدورنو صنعت فرهنگ سازي را بر خلاف آثار هنري كه به اعتقاد وي زهدطلب و بري از شرم‌زدگي‌اند، هرزه‌نگار و جانماز آبكش مي‌داند. (52) آدورنو از بهشت ارائه شده از سوي صنعت فرهنگ به عنوان ((سختي و نكبت قديمي)) ياد مي‌كند و مي‌گويد: «در هر يك از محصولات صنعت فرهنگ‌سازي، ناكامي و محروميت هميشگي تحميل شده از سوي تمدن بار ديگر به صورتي قطعي و روشن، اثبات و بر قربانيان خود اعمال مي‌شود.» (53)

منابع

1ـ Martin jay, the dialectical Imagination (Boston, little, Brown&co., 1973) , ch.1

2ـ باتامور، تام ، مكتب فرانكفورت، ترجمه حسينعلي نوذري ، نشر ني، 1375 ، تهران ، صفحه 11

3ـ همان، ص 14

4ــ همان، ص 16

5ـ Martin jay, the dialectical Imagination (Boston, little, Brown&co., 1973) p.296

6ـ در مورد زندگي آدورنو به كتاب‌هاي زير مراجعه كنيد :

ــ احمدي، بابك ، خاطرات ظلمت: درباره سه انديشگر مكتب فرانكفورت، تهران ، نشر مركز ، 1376

ــ Martin jay, the dialectical Imagination,London, 1973

ــ Martin jay, Adorno, Harvard university press, 1948 (pp.24 – 56 )

ــ H. scheible, Theodor W. Adorno, hambury, 1989

ــ R. wiggershaus, the Frankfurt School. ( pp.66 -99 )

7ـ T.W.Adorno, Kierkegaard, construction de I'esthetique, tra.E.Escoubas, paris, 1995

8ـ احمدي، بابك ، خاطرات ظلمت: درباره سه انديشگر مكتب فرانكفورت، تهران ، نشر مركز ، 1376، ص 182

9ـ همان، ص 183

10ـ همان، ص 183

11ـ T.W.Adorno, "on the Fetish character in music and Regression in Listening", in:T.W.Adorno,The cultural Industry, ed. J.M.Bernstein, London, 1991.pp 26 – 53

12ـ احمدي، بابك ، خاطرات ظلمت: درباره سه انديشگر مكتب فرانكفورت، تهران ، نشر مركز ، 1376، ص 186

13ـ T.W.Adorno, L.Lowenthal , P.W.Massing, Anti _ semitism: A social Disease, ed. E.simmel , new york,1946 14 ـ M.HorKheimer and T.W.Adorn ,Dialectic of Enlightenment , tra. J.cumming, London , 1973 .

15ـ احمدي،بابك ، خاطرات ظلمت: درباره سه انديشگر مكتب فرانكفورت، تهران ، نشر مركز ، 1376، ص 187

16ـ T.W.Adorno and others.The Authoritarian personality,NewYork,1950

17ـ T.W.Adorno and H.eisler, composing for the Films, new York, 1947

18ـ T.W.Adorno, Philosophie de la nouvelle musique, tra.H. hildenbrand et A.Lindenberg , paris ,1979

19ـ Minima Moralia, tra. E.F.N. jephcott, London. 1974 T.W.Adorno ,

20ـ همان، ص 211

21ـ احمدي، بابك، خاطرات ظلمت: درباره سه انديشگر مكتب فرانكفورت، تهران ، نشر مركز ، 1376، ص 190

22ـ In search of Wagner, tra.R. Livingston, London , 1991 T.W.Adorno ,

23ـ احمدي،بابك ، خاطرات ظلمت: درباره سه انديشگر مكتب فرانكفورت، تهران ، نشر مركز ، 1376، ص 193

24ـ , , tra.G.Adey and D. Frisby, London, 1976 the positivist dispute in German sociology T.W.Adorno and others .

25ـ احمدي،بابك ، خاطرات ظلمت: درباره سه انديشگر مكتب فرانكفورت، تهران ، نشر مركز ، 1376، ص 194

26ـ همان، ص 195

27ـ همان،ص 198

28ـ همان، ص 198

29ـ همان، صص 201ـ 200

30ـ K.popper, reason or revolution?, in: T.W.Adorno and others, p. 297

31ـ T.W.Adorno, the culture industry, London, Routledge, 1991

32ـ استريناتي، دومينيك، مقدمه اي بر نظريه هاي فرهنگ عامه ، ترجمه : ثريا پاك نظر ، انتشارات گام نو ، چاپ اول، 1379 ، تهران، ص 86

33ـ آزادبرمكي، تقي، نظريه هاي جامعه شناسي،انتشارات سروش، 1381، چاپ دوم، ص 120

34ـ T.W.Adorno, the culture industry, London, Routledge, 1991,p. 34

35ـ هوركهايمر، ماركس و تئودور آدورنو، صنعت فرهنگ‌سازي، روشنگري به مثابه فريب توده‌اي،ترجمه مراد فرهادپور، فصلنامه ارغنون، شماره 18 ، پاييز 1380، ص 36

36ـ همان، ص 71

37ـ همان، ص 64

38ـ استريناتي ، دومينيك ، مقدمه اي بر نظريه هاي فرهنگ عامه، ترجمه : ثريا پاك نظر ، انتشارات گام نو ، چاپ اول، 1379 ، تهران، ص 94

39ـ همان، ص 94

40ـ همان، ص 96

41ـ همان، ص 97

42ـ هوركهايمر، ماركس و تئودور آدورنو، صنعت فرهنگ‌سازي، روشنگري به مثابه فريب توده‌اي،ترجمه مراد فرهادپور، فصلنامه ارغنون، شماره 18 ، پاييز 1380، ص40

43ـ استريناتي ، دومينيك ، مقدمه اي بر نظريه هاي فرهنگ عامه ، ترجمه : ثريا پاك نظر ، انتشارات گام نو ، چاپ اول، 1379 ، تهران، ص 97

44ـ هوركهايمر، ماركس و تئودور آدورنو، صنعت فرهنگ‌سازي، روشنگري به مثابه فريب توده‌اي،ترجمه مراد فرهادپور، فصلنامه ارغنون، شماره 18 ، پاييز 1380، ص39

45ـ همان، ص 47

46ـ همان، ص 47

47ـ همان، ص 50

48ـ همان، ص 59

49ـ همان، ص 59

50ـ همان، ص 55

51ـ همان، ص 55

52ـ همان، صص 56 و 55

53ـ همان، ص 57









© کپی رایت توسط Journalist.Ir کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1386/1/22 (4128 مشاهده)

[ بازگشت ]